تبليغاتX
هذیان در حوالی همهمه و هبوط


هذیان در حوالی همهمه و هبوط

پرتره:چیزی شبیه زندگی

سلام

اگر از حال و بال ما جویا باشید٬خوبیم و ملالی نیست جز اینکه هنوز هم نمی فهمیم کجای کارمان ایراد داشته که دنیامان شده است عاقبت یزید. راستش را بخواهید در این مدت دلم برای هیچکس تنگ نشده بود. اما حالا که کنج اتاقم نشسته ام و خانواده (اعم از سببی و نسبی) دارند حسابی عزت چپانم می کنند٬دلم برای تمام آن دوستانی که در این مدت حدود بیست روز در کنارشان بودم و نفس به نفسشان زندگی کردم ٬حسابی تنگ شده است. نمی دانم الان چندتایشان مثل من کنج دنج اتاقهایشان اند و چندتایشان هنوز صبح تا شب زل می زنند به آن ۴دیواری تنگ و نمور و نیمه روشن.

در این مدت خیلی از دوستان دیده و نادیده لطف کردند و حسابی موضوع دستگیرشدگان را رسانه ای کردند.برادرم می گوید :«حس عجیبی داشت وقتی که اسمت را از آن شبکهء ماهواره ای شنیدم.» می گویم:«نمردیم و اسممان کلی اسم درکرد.» می خندد. خوشبحالش. من بیست روزی می شود که نخندیده ام. (خیلی ها خیلی وقت است که نخندیده اند.)...

به هر حال حالا که آزادیم تا نفس بکشیم و حالا که آقایان لطف کرده اند و اجازه داده اند زنده بمانیم٬ چند کلامی می گوییم و دو سه تا شعر هم می چپانیم در این پست و بعد تا اطلاع ثانوی ما را به خیر و شما را به سلامت.

و اما!

راستش را بخواهید٬در این بیست روزه هر چه سعی کرده ام تا از خیلی ها در این مملکت بدم نیاید٬نشده که نشده.راستش بعید می دانم از این به بعد نامهایی را بشنوم و بتوانم جلوی حالت تهوع ام را بگیرم...راستش را بخواهید در این بیست روزه آنقدر ترسم ریخته است و آنقدر به قول آن مردک بسیجی کت و کلفتِ هیچی ندار٬پاچه ورمالیده شده ام که حاضرم حرفم را بزنم و به جایش تمام عمرم را همان جایی باشم که در این بیست روزه بوده ام. نمی دانید چه عالمی دارد آنجا. هر طرف را نگاه می کنی پر است از آدمهایی که تمام این مملکت و کل حافظهء تاریخی انقلاب سال ۵۷ ٬کرور کرور به بزرگی و شجاعت و صداقت شان مدیون است و حالا همانجایی هستند که ۳۰ سال پیش بوده اند. شاید باورتان نشود اما این روزها «اوین» میعادگاه عاشقان انقلاب و شهدا است.!!!

واینک:

 در کمال صحت عقلی و جسمی اعلام می دارم که تا زمانی که سایهء دیکتاتوری و دروغ در این کشور برقرار است و دستان خون آلودهء پتیارگان٬ دست خدا بر این سرزمین تعبیر می شود٬ اینجانب «علیرضاآقائی راد» به نشانهء اعتراض به وضع موجود٬ و تا زمانی که در این مملکت زندگی می کنم ٬تمام فعالیت های ادبی٬فرهنگی٬هنری و دانشگاهی خود را تعطیل کرده٬به درخواست شخصی٬ مجوز چاپ کتاب شعر و مجموعهء نامه هایم را باطل ٬تمام نوشته ها٬نقدها و مقالاتی که با قلم اینجانب قرار بود در مطبوعات چاپ شود را پس گرفته و حق واگذاری تمام ترانه های در شرف اجرایم را لغو نموده ام. و تنها چشم به راه اجرای ترانهء «عریضه» به عنوان وصیت نامه ام می مانم. بدیهی و لازم به ذکر است که این وبلاگ هم نه برای همیشه٬اما برای مدت نامعلومی به روز نخواهد شد.

 

این سه شعر هم به جای خداحافظی:

 

۱.

«به سید محمد خاتمی»

آنروز که خشمت را

پنهان کردی

پشت لبخندی ملیح٬

فرصت نشد برایت بگویم

حکم قتل مارا امضاء کرده ای.

حالا

خودت تماشا کن!

 

۲.

«برای ندا آقاسلطان»

نه آزادی می خواهیم

نه نان

و نه حتی حق مان را

از این سفرهء گسترده.

تنها اگر می توانید

«ندا»یمان را

برگردانید!

 

۳.

ما که روزگاری

هرچه داشته ایم را

به پای شما و کاسه های گدایی تان

ریختیم٬

امروز ساده ترین حق بودن را

(چون مجرمان)

گلوله پاسخ می شنویم.

ما که روزگاری

گل کاشتیم در لولهء تفنگ ها

تا دیگر خواب هیچ کودکی

در حسرت نداشته ها

آشفته نباشد٬

امروز

چیزها دیده ایم و

حرفها شنیده ایم

که نگو...

که نپرس.

حالا

وای به حال شما

که باد کاشته اید

در این خاکِ

مستعد طوفان!

                      ------------------------------------------

 یک توضیح لازم و ضروری:

 «از تمام دوستان و همراهان پرتره که جرات نوشتن کامنت عمومی ندارند خواهشمندم که از گذاشتن کامنت های خصوصی جدا خودداری نموده و اصلا کامنت نگذارند که در غیر اینصورت آن را توهین به خود و شخصیتم قلمداد کرده و حق هرگونه مقابله به مثلی را  محفوظ می دانم.!»

نوشته شده در دوشنبه 8 تیر1388ساعت 18:16 توسط علیرضاآقائی راد| |


Design By : Night Skin